داستان گربه ای
درود! این روزا برف و بارون و سرماست. بگذریم! چند روز پیش با یکی از رفقا از جایی برمیگشتم که یهو یه دونه بچه گربه دیدیم که ظاهر از آدما نمی ترسید و خودشو برا عابر لوس میکرد. این رفیق ما هم دستشو دراز کرد و مثل «زبل خان» گربه بینوا رو گرفت!!! این عکسها از گربه دربند گرفته شده؟!؟ البته به نظر نمی آد چندان از جاش ناراضی باشه. این رفیق ما هم بی انصافی نکرد و جناب گربه رو با خودش برد خونه!
به نظر می آد که دوستای خوبی بشن!!!
بعد میگن دوستی خیابانی بده ![]()

.......

.......

.......
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۶ ساعت 19:36 توسط علیرضا
|