پرسش از انسان و پاسخ بدان همواره وابسته به نسبت و
رابطهای است که آدمی در مورد خویش و عالم خود داراست. غفلت از از جنبه تاریخی
انسان بزرگترین مانع در بدست آوردن رابطهای راستین نسبت به وجود اوست. چه تنها
انسان است که واجد تاریخ بوده و از حوالت تاریخی برخوردار است. تاریخ افقی است که
آدمی در دامنة آن وجود و نسبت خویش را با عالم و آدم تبیین مینماید.
از بدو تجدید حیات فرهنگی رنسانس که آغاز عصر جدید را
برای غرب تشکیل میدهد، پرسش از آدمی صورت دیگر به خود گرفته است. به همان صورت که
در قرون وسطی تمامی پرسشها منوط به رابطة انسان نسبت به حق و خدا بود و بدان رجوع
پیدا میکرد، در عصر جدید نیز آدمی بنیان اصلی و نقطة آغاز عمدة پرسشها قرار گرفته
است. این پدیدار تاریخی که به موجب آن وجود انسان ملاک حقیقت است در بیان «هایدگر»
(Martin Heidegger) موضوعیت نفسانی یا «خودبنیادی»
(subjectivité) است.
حوزة اثباتگرایی یا اصالت تحصل (positivisme) که مبنای
فکری وفلسفی علوم جدید است میتواند به عنوان یکی از مظاهر اصلی «خودبنیادی» در نظر
گرفته شود. گرچه «روانکاوی» (psychoanalysis) در دل حوزة اثباتگرایی و علمگرایی
(scientisme) قرن نوزدهم پرورش یافته مع الوصف کشفیات آن مبتنی بر چیزی جز گذشت از
خودبنیادی نیست.
تفکر «ژک لکان» (Jacques Lacan)، که یکی از پیشگامان
ساختارگرایی (Structuralisme) محسوب میشود، بر همین اساس استوار بوده و مبین آن
است که روانکاوی طی طریقی خاص است که میتواند راهگشای عمده در جهت گذشت از
خودبنیادی باشد.
روانکاوی تجدید عهد با تاریخ و گذشته است. دریافت
فیالبداهه وجود ضمیر ناآگاه و کسب آگاهی از اینکه گذشته و تاریخ من از آن جهت به
من تعلق دارد که وجودم فتوایی باطنی و ناآگاه است که به ورای خودبنیادی اشاره دارد،
موجب تاثیری قاطع در نسبت و رابطهام با وجود خویش و تاریخ و سرگذشت خود میگردد.
گذشت از خودبنیادی در اینجا براساس مداقة غیر عقلایی و کشف مبسوط آن یعنی اصرار
بر وقایع بینهایت خصوصی و فردی قرار دارد. به عبارت دیگر این «گذشت» نه تنها
از وجود خصوصی و فردی خود غفلت نکرده بلکه آن را به تفضیل مورد توجه قرار میدهد.
ساختارگرایی حاصل کوشش در گذشت از اثباتگراییِ حاکم بر
علوم انسانی است. چه این علوم بنا به تاثیر عمیق علوم دقیق و تحصلی (نظیر فیزیک،
شیمی و ... ) رفته رفته روشهای آنها را اتخاذ کرده انسان را به عنوان موجودی عینی
و عینیتپذیر، یعنی به عنوان شیء مادی مورد تحلیل قرار دادهاند. روانشناسی که
در جهت مقابل روانکاوی قرار دارد و با آن در تناقضی اصلی و ماهوی است، حاصل و نمونه
بارزی از گرایش به همین اثباتگرایی است. چه مورد مطالعه در روانشناسی خصوصیات،
استعدادها و شئون فرد است از آن جهت که این پدیدارها قابلیت آن را دارند که عینیت
پیدا کرده و به صورت امور جدای از تاریخ و سرگذشت شخصی فرد مورد بررسی قرار گیرند،
تا بدان حد که بتوان آنها را به عنوان مقولاتی کمّی و قابل اندازهگیری مورد
محاسبه قرار داد. حال آنکه روانکاوی از آن جهت به پرسش از وجود فرد میپردازد که وی
را به عنوان موجودی صاحب تاریخ و برخوردار از ساحتی چون زمان در نظر میگیرد.
آنچه در سرگذشت فرد مورد التفات روانکاو است آرزومندی و تمنای اوست که
براساس رابطة مستمر او با گذشته، حال و آینده استوار است.
آدمی در نظر روانکاوی موجودی است که در انقیاد تاریخ و سرگذشت
خویش است. منظور از اهل تاریخ بودن آدمی چیزی جز این نیست که وی پیوسته خویشتن خویش
را در این تاریخ شناخته، خود را به عنوان عامل اصلی آن دریابد. از این رو سرگذشت
فردی برای روانکاو عبارت است از یک سلسله رویداد نبوده و هرگز نمیتوان به حد تسلسل
وقایع زندگی گذشته او تقلیل یابد. چه وجود آدمی و رابطة او با خویشتن خویش مبتنی بر
نسبتی است که او در هر لحظه با گذشتة خود داراست.