تاملات نابهنگام در شامگاه کریسمس
زنگ که زدم مامانت گوشی رو برداشت! الو .... الو ..... وانمود کردم که نمیشنوم! و قطع. «خلاء بزرگ» اتاق رو گرفت. مثل یه سیاه چاله که هرچیزی حتی نور رو هم می بلعه. وقتی دوباره زنگ زدی من خواب نبودم ! وجود نداشتم من زمان و مکان و رو از دست دادم و روی بستر افکارم شناور بودم. کاش می تونستم بگم مواظب خودت باش. کاش می تونستم بگم .... کاشک کاش و به اندازه سالیان طولانی و به عمق دوستیمون کاش! در یاد عصرگاه ۱۴ آبان ۱۳۸۲ این عکس به تو که می دانی!
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی ۱۳۸۶ ساعت 21:13 توسط علیرضا
|
