درود بعد از مدت بسیار طولانی٬ دیشب مطلبی رو خوندم که به نظرم اومد که حیفه با شما تقسیم نکنم. قطعه ای از نمایش «آنتیگونه» اثر «سوفکل» که بعد از ۲۰۰۰ سال و اندی هنوز به نظر تازه می یاد.  دو تا عکس این پست رو هم در همین چند روز اخیر با دوربین موبایل گرفتم ( کم کم باید گفت داره بهار می یاد! از کرامات شیخ ما چه عجب / شیره را خورد و گفت شیرین است!!!! )

شکوفه بادام

شگفتیهای جهان بسیار است، اما هیچ یک چون آدمی شگفت انگیز نیست.

خسته و پریده رنگ بر دریای پر تلاطم،

و از میان تنگه های کف آلود، راه پرخطر خویش را می گشاید؛

زمین را که کهنسالترین خدایان است و رنج را و فساد را نمی شناسد،

شخم میزند و شیار می کند؛ اسبانی که نسلها در زیر یوغ  او بوده اند

خیش  را در خاک به هر سو می کشند؛

پرندگان تیزهوش هوا، درندگان وحشی جنگلها،

و زادگان دریای شور را

در دامهایی که بافته است گرفتار می کند.

انسان، که در مکر و زیرکی سرآمد موجودات است، گاو های وحشی

و گوزنهای آزاد کوهستانی را، با شیوه های بیشمار، به خود انس می دهد؛

توسنهای بالدار خوش اندام را رام می سازد.

کلام، و سرعت بادآسای افکار و تدابیر ملکداری،

همه را او به ما آموخته است، و دریافته است که از تیرهای باران،

و از سرمای سوزنده و یخبندان زمستان چگونه گریخته.

وی برای همه دشواریها آماده است، و می داند که در برابر بلاها چسان

پایداری کند،

هر چه روی می دهد، وی خود را از آن برکنار تواند داشت:

 اما هنوز برای مرگ درمانی نیافته است.