آنچه آدمی بر آن فائق نیامد...

شکوفه بادام
شگفتیهای جهان بسیار است، اما هیچ یک چون آدمی شگفت انگیز نیست.
خسته و پریده رنگ بر دریای پر تلاطم،
و از میان تنگه های کف آلود، راه پرخطر خویش را می گشاید؛
زمین را که کهنسالترین خدایان است و رنج را و فساد را نمی شناسد،
شخم میزند و شیار می کند؛ اسبانی که نسلها در زیر یوغ او بوده اند
خیش را در خاک به هر سو می کشند؛
پرندگان تیزهوش هوا، درندگان وحشی جنگلها،
و زادگان دریای شور را
در دامهایی که بافته است گرفتار می کند.
انسان، که در مکر و زیرکی سرآمد موجودات است، گاو های وحشی
و گوزنهای آزاد کوهستانی را، با شیوه های بیشمار، به خود انس می دهد؛
توسنهای بالدار خوش اندام را رام می سازد.
کلام، و سرعت بادآسای افکار و تدابیر ملکداری،
همه را او به ما آموخته است، و دریافته است که از تیرهای باران،
و از سرمای سوزنده و یخبندان زمستان چگونه گریخته.
وی برای همه دشواریها آماده است، و می داند که در برابر بلاها چسان
پایداری کند،
هر چه روی می دهد، وی خود را از آن برکنار تواند داشت:
اما هنوز برای مرگ درمانی نیافته است.
